ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

250

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) جاهليت در من باقى نمانده است جز اينكه من اهميت نمىدهم كه با كدام طبقه از مردم ازدواج كنم و به كدام طبقه زن بدهم . عارم بن فضل از قاسم بن فضل ، از معاويه بن قره ، از حكم بن ابو عاص ثقفى نقل مىكند كه مىگفته است همراه عمر نشسته بودم ، مردى پيش او آمد و سلام داد . عمر گفت : ميان تو و اهل نجران بستگى و خويشاوندى است ؟ گفت : نه . عمر گفت : چرا . مرد گفت : نه . عمر گفت : چرا به خدا سوگند كه تو با آنان خويشاوندى دارى ، اكنون هم مسلمانان را به خدا سوگند مىدهم هر كس مىداند ميان اين شخص و ميان اهل نجران بستگى است بگويد . مردى برخاست و گفت : اى امير مؤمنان آرى ميان او و ميان اهل نجران از اين طريق بستگى و قرابت است . عمر گفت : آرام باش كه ما از نشانه‌ها به حقايق پى مىبريم . يعلى بن عبيد از سفيان ، از ابو نهيك ، از زياد بن جدير نقل مىكند كه مىگفته است عمر از همهء مردم بيشتر روزه مىگرفت و بيشتر مسواك مىزد . احمد بن عبد الله بن يونس از زهير بن معاوية ، از اسماعيل بن ابى خالد ، از قيس بن ابى حازم نقل مىكند عمر بن خطاب مىگفته است : اگر دشواريهاى خلافت نبود و مىتوانستم اذان بگويم ، اذان مىگفتم . [ 1 ] يعلى بن عبيد از مسعر بن كدام ، از حبيب بن ابى ثابت ، از يحيى بن ابى جعده نقل مىكند عمر مىگفته است : اگر نه اين است كه گاهى در راه خدا حركت مىكنم [ لابد منظور جهاد است . ] و گاهى چهرهء خود را براى خدا بر خاك مىنهم و گاهى با مردمى مىنشينم كه از ايشان سخنان پسنديده چيده مىشود و به دست مىآيد همچنان كه ميوه خوب ، دوست مىداشتم مرده بودم و به خداوند ملحق مىشدم . واقدى از عمر بن سليمان بن ابى حثمه ، از پدرش ، از قول شفاء دختر عبد الله نقل مىكند او گروهى از جوانان را ديد كه آهسته حركت مىكنند و آرام سخن مىگويند ، پرسيد اينها كيستند ؟ گفتند : زاهدان و پارسايان‌اند ، گفت : عمر كه به راستى زاهد و پارسا بود ، هنگامى كه سخن مىگفت شنيده مىشد و چون راه مىرفت سريع و تند حركت مىكرد و چون كسى را ضربتى مىزد به درد مىآورد . واقدى از عبد الله بن جعفر ، از ام بكر دختر مسور ، از پدرش مسور بن مخرمه نقل

--> [ 1 ] . با توجه به توضيح ابن اثير در النهاية ج 2 ، ص 69 ترجمه شد و راهنمايى اهل فضل مايه سپاس خواهد بود . - م .